P E D I X
یه مدت نیستم ... ممکنه این وقفه کوتاه نباشه ...
دوستتون دارم و شدیدا دلم براتون تنگ میشه ...
فعلا ... پدیکس ...
شنبه هشتم بهمن 1390ساعت
13:54 |

به سختی چشمهایش را باز کرد ... باز نگه داشتن پلک هایش مثل زندگی سخت بود ... به تصویر تار قطره هایی خیره شده بود که به نوبت می چکیدند ... با تعقیب مجرای سرم چشم اش به پانسمان مچ دستش افتاد .. و صدای پدرش در راهروی بیمارستان که با موبایل مشغول حرف زدن بود ...
و دخترک که زیر لب تکرار میکرد ...
ای کاش بابا گوشیش و جا نذاشته بود ...
سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت
16:37 | |

زیر مجنون ترین بید شهر
منتظر غیر منتظره ترین هستم
تا تکذیب این حرف باشیم که ...
تنها تنهاییست که می ماند
سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت
19:3 | |

